شنبه 8 تیر ماه سال 1387

سلام...

کنکورم را ۵شنبه دادم ولی نه اون جور که دلم میخواست بقیه اش دیگه توکل به خدا...

دست نوشته زیر اگر چه به نظر بی قافیه  است و بی نظم اما امیدوارم تاثیر خودش را روی کسی که می خوام بزاره..دعا کنید تا قبل از اینکه خیلی دیر بشه همه چیز به شرایط عادی خودش برگرده...نوشته زیر قسمتی کوچک از واقعیتی است تلظ که اتفاق افتاد...در اوج احساس شیرینی خوش بختی و رسیدن...


رفتی بی خبر...

هیچ کس را نیست ز تو خبر...

مادرت بیمار...

دوستانت گریان...

یادگار است زتو نامه ای ز خون و خاطراتت...

منتظر تا بیایی از آن راه دور...

بیا برگرد دوباره تا بسازیم آشیانه...

بیا برگرد...

 

 

یکشنبه 15 اردیبهشت ماه سال 1387

تو زندگی هر آدمی شرایطی ایجاد میشه که باید بین یه دوراهی یه راه انتخاب کنه یه راهی که دیگه برگشت نداره خب اگه درست باشه که خوبه ولی خدا نکنه که اشتباه بوده باشه چون این قدر مشکل به دنبالش میاد که دیگه...شاید بشه جبرانش کرد ولی نمیشه به طور کامل تاثیر اون را از زندگی محو کرد...شاید بشه جبرانش کرد ولی دیگه راه برگشتی وجود نداره...تازه اگه نتونی جبرانش کنه شکست قبلی باعث میشه مخت از کار بیفته اینقدر که دیگه نمی تونی تو مواقع دیگه درست تصمیم بگیری درست مثل یه معتادی که از روز اول معتاد نبود ولی چون نتونست بر سر دو راهیه شکستن دل رفیق و تباه نکردن زندگی درست انتخاب کنه حالا به این روز می افته و دیگه...نمی خواستم این مثال را بزنم یعنی اصلا تو ذهنم چیز دیگه ای بود ولی یه دفعه خودش تو ذهنم راه پیدا کرد...

خب حالا تو چی تا حالا سر دو راهی گیر کردی؟چطوری انتخاب کردی راه درست یا خدایی نکرده راه...

منم سر یه دو راهیم ولی هنوز نتونستم انتخاب کنم چون می ترسم ولی امیدوارم توکل به خدا باعث بشه که انتخابم درست باشه...

سه شنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1387

یه اتاق خالیه یه آدمک...

یه طاق پر ستاره و یه عالمه هوس...

اتاق هست مثل قفس...

آدمک خسته و بی رمق...

پیش اون هست فقط یه عکس...

عکسش هست توی دلش...

توی عکس هست خود آدمک...

ولی اونجا نیست خسته و تنها...

نگاه کن به عکس....

اینا انداختنش به این وضع...

آدمک یه روزی بود شاد...

آدمک یه روزی همه چیز داشت...

ولی حالا آدمک تنهاست...

 (به قلم صدای سکوت)

شنبه 24 فروردین ماه سال 1387
............

..........................................

..............................................................................................................

.........

.................................................

 

 

..........................

..................................................................................................................................

...........

این تمام حرفام بود..آخیش آروم شدم...هیچ وقت فکر نمی کردم به همین سادگی بشه آدم حرفش را بزنه و آروم بشه...

شنبه 10 فروردین ماه سال 1387
فکر می کردم امسال که باید عید را تو مدرسه سر کنم بدترین  عید زندگیم باشه ولی خیلی حال داد.... موقع درس فاز درس و موقع تفریح فاز تفریح و خنده.... خدایی فکر می کنم یکی از بهترین عیدای زندگیم و حتی روزهای زندگیم بود .......هم به برنامه ریزی درسیم رسیدم (الحمدالله)و هم به تفریحم ...از اینکه درس خوندم خوشحالم چون میدونم اگه صلاح خدا باشه نتیجه میگیرم ولی از یه چیز میترسم واینکه خدایی نکرده رتبه ام خوب نشه و جلوی فامیل و دوست آشنا به قولی ضایع شم ........چون تو مدرسه همه حساب تهران روم باز کردن  .......بابام هم که بسیار خوش بینانه به همه چیز نگاه میکنه به شریف فکر میکنه ولی همه اینها را باید کنترل کنم چون باعث میشه اون اتفاقی که نباید بیفته بیفته.........شماهم برام دعا کنید که همون چیزی بشه که خودم میخوام...چی خودم چی میخوام :خودم دوست دارم پلیمر قبول شم امیرکبیر....... خیلی دوست دارم ولی نمی دونم این رشته را داره یا نه...دیگه همین الان تازه از مدرسه اومدم با تمام خستگی که داشتم چون دلم تنگیده بود اومدم یه سری بزنم ببخشید اگه غلط غولوط نوشته بودم یا چرت و پرت...
سه شنبه 28 اسفند ماه سال 1386

سلام...

سال نو را پیشاپیش به همه دوستام تبریک می گن امیدوارم سال جدید را با خوبی شروع کنید و با خوبی تمومش کنید امیدوارم سال جدید پر شادی باشه و خالی از غم...امیدوارم امسال به تموم چیزایی که میخواهید برسید ...یادت باشه موقع سال تحویل دعا یادت نره دعا برای طهور آقامون برای شفا مریضا برای از بین رفتن فقر برای رسیدن عشاق حقیقی به هم برای قبولی کنکوریا برای سلامتی همه اون کسانی که با زنده بودنشون دارن به مردم خدمت می کنند یادت نره ها...

شنبه 25 اسفند ماه سال 1386
برای خودم...

تا حالا شده خسته بشی؟اون قدر که فکر کنی به ته خط رسیدی هیچ راهی نداری؟خسته شدم احساس می کنم جز خدا هیچ کس را ندارم....... دارم تنهایی را لمس میکنم نمی دونم اگه اینجا و صدای سکوتم نبود چی کار میکردم با کی حرف میزدم ..........خیلی از حرفا را نمیشه زد حتی اینجا باید دست نخورده باقی بمونه و یه روز با جسمت بره زیر خروارها خاک...خسته شدم...شاید فکر کنی منم مثل خیلی ها عاشق کسی بودم و بهم خیانت کرده و نمی دونم از این حرفا ولی نه مشکل چیزه دیگه است...


فقط خواستم یه خورده آروم شم همین .......خیلی جدی نگیر...

پ.ن:تو این پست قصد هیچ توهینی به عشق و عاشقی را نداشتم گفتم تا بعضی از سوء تفاهمات پیش اومده برطرف شه همین...

سه شنبه 21 اسفند ماه سال 1386

چون احساس کردم که پست قبل یه خورده مبهمه این یکی پست را در جواب به بید مجنون نوشتم اول نطر بید مجنون را بخونید بعد هم پاسخ به نظر را :


نظر:

نمیدونم چه جریانی رو داشتی میگفتی که اساتید دانشگاه دارن رواجش میدن ولی با تمام بی اطلاعیم یه چیزایی میگم که اصلا ربطی به این قضیه نداره چون من از اصل قضیه بی اطلاعم
ببین همیشه نو آور بودن و سنت شکنی دلیل بر غلط بودن و محکوم به فنا نیست ما میتونیم حرفای طرف رو بشنویم و ببینیم در چه مواردی راست میگه و در چه مواردی دروغ ؟ مثله گالیله که سنت شکنی بود که از طرف مذهب رایج هم کشته شد ولی در آخر معلوم شد که درست میگفته یا اصلا خود پیامبر خودمون یا حضرت ابراهیم هر دوشون از طرف مکاتب رایج روزگار خودشون آدمای مرتدی به حساب می اومدن ولی گذشت زمان و تعالیم والای اونا نشون داد که حق با کیه ؟
پاسخ:

شاید تا حدودی حق با شما باشه ولی آیا این درسته که ما عقاید مذهبی یک ملت را به بازی بگیریم این درسته که یک استاد دانشگاه بیاد سر کلاس و به دانشجوهاش بگه چرا برای امام حسینتون عزاداری می کنی و بگه جنگ امام حسین و یزید فقط یه جنگ خانوادگی بوده این سنت شکنی نیست ....این حرمت شکنیه ما چطور میتونیم باور کنیم چیزی که باعث زنده نگه داشتن اسلام بوده و هست فقط یه جنگ خانوادگی بر سر زمین مورثی بوده.... نه... کسی در این جنگ با زن و بچه 6 ماهه و 3 ساله  نمیره اونم شخصی مثل امام حسین که معصومه و از هرگونه اشتباه و خطا به دوره ...این حرفا شوخی نیست یه عده آدم تصمیم گرفتن عقاید ما را نابود کنند چون احساس می کننند در غیر این صورت خودشون نابود میشن...نمی دونم ...خیلی حرف برای گفتن هست ولی فرصت نیست...


امیدوارم تونسته باشم تا حدودی ابهامات پست قبل را بر طرف کنم ولی اگه بازم مبهم بود حاضرم بیشتر توضیح بدم...

یکشنبه 19 اسفند ماه سال 1386
عجب گیری دادن به ماها...
توجه کردید کشور های خارجی به تازگی چقدر به اسلام و پیامبر گیر میدن البته قبلا هم بود ولی جدیدا بیشتر شده یا شاید هم فاحش تر شده حتی این موضوع به استاد دانشگاه های خودمون هم هم سرایت کرده!!!!!!!!!!! نمی دونم آدم باید به این جور آدم ها چی بگه اگه متوجه حرف های من نشدید یه سرچی تو اینترنت بکنید می فهمید این استاد دانشگاه در مورد قیام امام حسین چی گفته یعنی هر چی به ذهنش خطور کرده گفته یکی نیست بهش بگه آخه آدم حسابی این جماعت هزار و اندی سال دارن برای امام حسینشون عزاداری می کنند حالا تو اومدی با حرفای پوچت اونا را گمراه کن ...حالا این به کنار که البته نمیشه گذاشتش کنار ولی مسئله بعدی این ویروس یا بهتره بگم شبه ویروس یا اصلا نه بگم انگلیه که تو کامپیوتر ها وارد شده و یه مشت چرت و پرت تو کادر زرد رنگ تو مانیتور ظاهر میشه...نمی دونم آخه یه دست که صدا نداره اگه احیانا به غیرتت برخورد که حتما میخوره یه یادداشت در اعتراض به این مطلب تو وبلاگت بزار...
یکشنبه 12 اسفند ماه سال 1386
شاید یه روزم نوبت ما باشه به جرم سکوتمون...

این همه کشت وکشتار و قتل عام برای چیه؟دارم از عمق وجودم می سوزم ...چطور می تونم پر پر شدم یه بچه ی کوچیک و یا یه جوون هم سن و سال خودم را ببنیم و ساکت باشم ؟!نه من هنوز خون ایرانی تو رگامه هنوز اون قدر بی غیرت نشدم که بتونم این همه کشتار جمعی را تحمل کنم ولی آخه چه کاری از دستم بر میاد جز فریاد خاموشی..

.Go to fullsize image

Go to fullsize image

Go to fullsize image