سلام...
فعلا هیچی نمی تونم بگم... جز اینکه سکوت اختیار کنم...همین...
|
سلام... فعلا هیچی نمی تونم بگم... جز اینکه سکوت اختیار کنم...همین...
اطلاعیه... بازم سلام... البته این سلامم با سلام دیروز و پریروزم فرق می کنه...چرا...خب چون این آدم با آدم دیروزی فرق داره...آره من دیگه اون عسل نیستم...من یه آدمی دیگم...یه آدم دیگه...با آرزو ها و رویاهایی دیگه...با هدف هایی دیگه...با عقایدی دیگه...با یه عالمه حرف های دیگه...من عسل از امروز اعلام میکنم که من خودمم فقط خودم...نه بیشتر نه کمتر...
تازه فهمیدم...تازه فهمیدم چه فرصت هایی را از دست دادم...فرصت هایی که می تونستند زندگی من را زیر رو رو کنند...ولی حیف...حیف که از دست رفتند...می دونم...می دونم که حالا نباید بشینم و غم گذشته ها را بخورم...ولی خیلی سخته...خیلی...من می خوام عوض شم...می خوام یه آدم دیگه بشم...یه آدمی که با قبلش خیلی فرق داره...خدایا...خدایا کمکم کن...تویی که می تونی کمکم کنی...آره فقط تویی...
فعلا چیزی برای گفتن ندارم...البته دارم...ولی نمی شه گفت...خب چی کار کنم...دیگه خسته شدم...میدونم که اول راهم...ولی خسته شدم...
سلام... دلم اینقدر گرفت که نمی دونم چی بگم...آخه رفتم تو یه وبلاگ تا مطالبش را بخونم یه چیزی را خوندم که...یه چیزی خوندم که خیلی دردناک بود...نه متن عشق و عاشقی نبود...یه چیزی که از ته دل سوختم...
قصه یک جدایی شعر: ناظم حکمت ترجمه: یاشار یاغیش ----------------------- مرد گفت: دوستت دارم سخت، دیوانهوار انگار که قلبم را شبیه شیشهای در مشت فشرده و انگشتهایم را بریده باشم مرد گفت: دوستت دارم به عمق، به گسترای کیلومترها دوستت دارم صد در صد هزار و پانصد در صد صددر بی نهایت، در بی کران درصد زن گفت: با ترس و اشتیاقی که داشتم خم شدم لب بر لبت نهادم و دل بر دلت و سرم را بر سرت تکیه دادم و حال آنچه که میگویم تو چون نجوایی در تاریکی مرا آموختی وخوب میدانم که خاک چگونه چونان مادری با گونههای آفتابیاش آخرین و زیباترین کودکش را شیر خواهد داد اما گزیری نیست گیسوانم پیچیده بر انگشتان کسی است که روی بر مرگ نهاده و این سر را رهایی ممکن نیست تو رفتنی هستی حال اگر چه خیره بر چشمان نوزادمان بنگری تو رفتنی هستی حال اگر چه مرا رها سازی زن سکوت کرد در آغوش هم فرو رفتند کتابی بر زمین افتاد پنجره ای بسته شد از هم جدا شدند
گفتگو با خدا در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم .
بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا شاید خطا کردم و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا تا کی برای چه ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و کبوتری که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بال هایش غرق در اندوه و غم شد.
زمان... سلام... این چند وقت کمتر دارم میام اینترنت...آخه نه حوصله کامپیوتر را دارم نه حوصله نوشتن را...آخه چطور می تونم این روزها را از دست بدم...امیدوارم هیچ کدوم از ما این روزها را از دست ندیدم چون کامپیوتر و چیزهای دیگه بازم هستند ولی این روزها و زمان هست که از دست میره و بر نمی گرده کی میدونه شاید تا سال دیگه زنده نبودم اون وقت حسرت این را می خورم که چرا به جای اینکه خودم را به کارای دیگه مشغول کنم چرا از زمان استفاده نکردم...امیدوارم همه ما قدر وقت را بدونیم به خصوص وقت ها و ایام با ارزشی مثل محرم را... خدایا اگه تا سال دیگه زنده نبودم...اگه زنده نبودم چی...خدایا کاری کن که حسرت روزهای رفته را نخورم...
سلام... تنها شعری که میتونه بیانگر کلامم باشه همینه: محرم آمد و عیدم عزا شد... حسینم وارد کرب و بلا شد... در ضمن شهادت مسلم بن عقیل را به همه شما شیعیان تسلیت عرض میکنم...
|
Home
|