X
تبلیغات
زولا



























صدای سکوت

یک کاغذ سفید را هر چقدر هم که سفید باشد کسی قاب نمی گیرد ،برای ماندگاری باید حرفی برای گفتن داشت...

بعد از چند وقت دوباره فرصتی شد که برم پارکی که بچگیم خیلی می رفتم...خب خیلی عوض شده بود درختاش و جای وسایل بازیهاشو خیلی چیزای دیگه ...داشتم فکر میکردم که چقدر تغییر کرده که دیدم خودم بیشتر از اون عوض شدم ...چه ظاهرم چه رفتارم چه چیزای دیگه...فکر کردم که یه وقتی هم من مثه این بچه ها بودم و بی دغدغه تو پارک می چرخیدم...فکر کردم به اینکه چقدر حالا خودم را بی جهت درگیر کردم ... فکر کردم هنوز هم میشه همون کودکی بود که بی دغدغه و پاکه...

چقدر دلم برای فرار کردن از اون آب پاش فیش فیشیه،چرخونه وسطه چمنا تنگ شده...برای همه سادگی های دوران کودکی...

پ.ن:

امام صادق علیه السلام فرمودند:


وقتی که روز می شود، آن روز به انسان می گوید:

من روز جدیدی هستم، من گواه اعمال تواَم. در من کار خیر انجام بده که در روز قیامت، به نفع تو گواهی دهم، و بدان که بعد از گذشت من، هرگز مرا نخواهی دید.


وقتی شب فرا رسید، آن شب بـه انسان می گوید: (و اجنّه هـم می شنوند)، ای پسر آدم! من آفریده ی جدید هستم، من بر آن چه در من هست گواهی می دهم.

از وجود من بهره بگیر، چرا که اگر خوشید طلوع کند، دیگر به دنیا بر نمی گردم.

نوشته شده در جمعه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1390ساعت 01:36 ق.ظ توسط راضیه نظرات (12)

 

 

 

کاش رسد لحظه دیدار... و بگوییم به عشاق...کجایید... کجایید که هر لحظه وصال است ... بیایید... بیایید... 

و بیایند و بیاییم کنارت و شویم پای به پایت ....که بسازیم گلستان ز جهان...بهر محبان...تو کنی به ما اشارت...ما به سر کنیم دویدن...دل ما تاب ندارد...دگر آرام ندارد...تو بگو به ما کجایی...شاید این جمعه بیایی...

 

پ.ن1:

اللّهُمَّ صَلِّ عَلی فاطمةَ و اَبیها و بَعلِها وَ بَنیها وَ السِّرِّ المُستَودَعِ فیها بِعَدَدِ ما اَحاطَ بِهِ عِلمُک

پ.ن2: چقدر برای فرزند سخت است که نداند چه وقت ، وقت گرفتن انتقام مادر از قاتلین اوست...کجایی ای منتقم فاطمه؟!!! کجایی مهدی جان؟!!! آمدنت بهاری است سراسر زیبایی که زمستان ندارد...پر از شکوفه های نیکی و عشق...پر از میوه های معرفت...پر از شادمانی...

 

نوشته شده در شنبه 10 اردیبهشت‌ماه سال 1390ساعت 07:56 ب.ظ توسط راضیه نظرات (5)

زیر بیدی بودیم
برگی از شاخه بالای سرم چیدم ، گفتم :
چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید؟
می شنیدم که به هم می گفتند:


سحر می داند ،سحر
سرهر کوه رسولی دیدند
ابر انکار به دوش آوردند
باد را نازل کردیم تا کلاه از سرشان بردارد
خانه هاشان پر داوودی بود
چشمشان را بستیم
دستشان را نرساندیم به سرشاخه هوش
جیبشان را پرعادت کردیم
خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم


 
پ.ن1 اینکه ما بشینیم و توقع داشته باشیم همه چیز خودش درست بشه عین حماقته نه مصداق ایمان به خدا... اگر بی انگیزه شدیم و پویای خودمون را از دست دادیم حتما حداقل یه جای این ایمانه می لنگه... تو تک تک ثانیه های زندگیمون معجزه رخ میده اما مهم اینه که درکشون کنیم...
  
پ.ن2: پرسیدم این همه حرف از معجزه...معجزه...کو معجزه؟!!! ندا رسید از آسمان: یافت کن در این جهان چیزی به غیر از معجزه...   
پ.ن3: برگ درختان سبز در نظر هوشیار             هر ورقش دفتری است معرفت کردگار 
نوشته شده در سه‌شنبه 6 اردیبهشت‌ماه سال 1390ساعت 12:04 ب.ظ توسط راضیه نظرات (1)


 Design By : Pichak