X
تبلیغات
زولا



























صدای سکوت

یک کاغذ سفید را هر چقدر هم که سفید باشد کسی قاب نمی گیرد ،برای ماندگاری باید حرفی برای گفتن داشت...

در روایات آمده است که :
بت پرستی بتی داشت و اورا پرستش میکرد ...و همیشه او را به این اسم صدا میزد ( یا صنم ) روزی زبانش چرخید و برای اینکه بگوید یا صنم؛گفت:یا صمد...
تا گفت یا صمد،خداوند به فرشتگانش دستور داد ببینید بنده من چه می خواهد که مرا صدا میزند... 

فرشتگان گفتند:پزروردگارا! او اشتباه کرده و میخواسته بت خود را صدا بزند...
خطاب رسید فرشتگان من،او اشتباه کرده من اشتباه نمی کنم...
او گفت یا صمد... هرچه بخواهد به او خواهم داد...

 

پ.ن:

دوستت دارم ؛ 

چرا که همیشه به من عشق می ورزی... 

دوستت دارم ؛ 

به خاطر مهربانیت...مهربانی که همیشه به من عرضه داشتی...  

دوستت دارم ؛ 

اگر چه برایت بندگی نکردم ...اگر چه همیشه به جای شکر نعمت گله کردم... 

دوستت دارم ؛ 

برای ستار العیوب بودنت...برای امیدی که به توبه من داری... 

دوستت دارم ؛ 

برای تمامی صفات بی انتهایت... 

دوستت دارم...

نوشته شده در چهارشنبه 23 شهریور‌ماه سال 1390ساعت 06:20 ب.ظ توسط راضیه نظرات (20)

خداوندا! عشقی زیباست که به خاطر توست و یادت در آن همیشه زنده است... 

بار الها! عشق مان را زیبا بدار...  

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه 15 شهریور‌ماه سال 1390ساعت 06:44 ق.ظ توسط راضیه نظرات (10)

سرخ...سرخ می شود سجاده ات... 

نه! این خون فرق شکافته نیست... 

محراب و سجده گاه برایت خون می گریند...  

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 2 شهریور‌ماه سال 1390ساعت 06:52 ب.ظ توسط راضیه نظرات (9)

وصال...وصال...وصال...

چه واژه شیرینی است این وصال...

دیگر نه سختی،سختی است و نه درد،درد...

به وصال معشوقت که رسیده باشی دیگر همه چیز شیرین است...شیرین...

صدای معشوق می شود آرام جان و فکر نبودنش بلای جان...

بگو که دیگر کابوس تنهایی تکرار نمی شود...

بگو این عشق تمام نمی شود...

پروازم بده تا بی کران مهربانیت...

 غرق ساز در اقیانوس بی کران آغوشت... 

مرا بخوان تا جانی دوباره گیرم ،ای جانان من... 

مرا بخوان... مرا بخوان... 

 

پ.ن: 

تراوشات ذهنی من،در نبودت...

نوشته شده در سه‌شنبه 1 شهریور‌ماه سال 1390ساعت 05:18 ق.ظ توسط راضیه نظرات (10)


 Design By : Pichak