X
تبلیغات
زولا



























صدای سکوت

یک کاغذ سفید را هر چقدر هم که سفید باشد کسی قاب نمی گیرد ،برای ماندگاری باید حرفی برای گفتن داشت...

این سفرنامه خیلی وقته که تموم شده ولی  نخواستم که یه دفعه اون را پست کنم به خاطر همین هم کمی طولانی شد...
نوشته شده در سه‌شنبه 12 تیر‌ماه سال 1386ساعت 02:17 ب.ظ توسط راضیه نظرات (0)

بعد از پیاده شدن و دوباره نماز ظهر و عصر حرکت کردیم...ما باید یه مسیر مشخصی را طی میکردیم چون اونججا پر از مین بود و هنوز هم که هنوزه به طور کامل پاک شازی نشده چون تعداد مین ها زیاده...پامون تو شن ها فرو میرفت و به سختی قدم بر میداشتیم...یه مسافتی را که طی کردیم نشستیم و یکی از اقایون راوی باز هم برای ما صحبت کردند...اصلا حواسم نبود به اینکه ایشون چی میگه...دلم جای دیگه بود ...تو کربلا...فکرم تمام مدت این بود که کاشکی میشد منم با بچه ها تابستون میرفتم کربلا...اشکام سرازیر میشد چون فکر میکردم که امام حسین من را لایق ندونسته نیم ساعتی را تو همون حلال و هوا بودم که دیگه وقت رفتن فرا رسید...نه نمی خوام بیام این صدای بود که از گ.شه و کنار فکه به گوش می رسید بچه ها بلند نمی شدند اخه وداع با هم چنین سرزمینی کار آسونی نبود...با هانی راه افتادیم داشتیم یکی از نوحه های علیمی که اتفاقا در مورد کربلا بود را گوش میدادیم تصمیم گرفتیم بشینیم تا وقتی همه رفتن ما هم بریم بیست دقیقه اونجا نشستیم بین من و هانیه حرف زیادی رد و بدل نشد فقط اینکه من گفتم تموم شد و اون هم تکرار کرد و بعد هم زمزمه اون نوحه...چقدر سخته بخوای از یه جاییی که دلت را اروم میکنه دل بکنی....دیگه بچه ها تقریبا همه رفته بودند مجبور شدیم بلند شیم و بریم فقط اشک می تونست کمی ادم را اروم کنه ...تو اتوبوس هیچ کس ههیچی نگفت همه ساکت بودند...کم کم نزدیک راه اهن اهواز می شدیم شعر وداع را خوندیم و با سرزمین نور وداع کردیم...
دو تا متن اونجا نوشته بودم که جای مناسبی براشون پیدا نکردم تا بین مطالب قرا بدهم به خاطر همین گذاشتم اخر سر بگم:
اول اینکه یه جمله تو طلاییه به چشمم خورد و تصمیم گرفتم این چند تا کلمه را در موردش بنویسم:
اینجا سکوت غوغای فریاد است...اینجا همه چیز فریاد می زند و می گوید که روزی چگونه دلیرمردان در صحنه های نبرد با دشمن خود در کمال شجاعت مقابله کردند...اینجا...اینجا...سکوت...فریاد...از صدای سکوت می گویم...آری صدای سکوت...دشت سخن میگوید...خاک سخن می گوید...می گویند:
نگاه کن آنجا را...دور نیست نزدیک است کمی به عقب باز گرد میبینی...میبینی که اینجا قدمگاه مردانی بوده که با تمام شرافت و عزت از میهن و خاک خود دفاع کردند...اینجا شلمچه است...اینجا فکه است...اینجا طلاییه است...اینجا همان بهشت خداست...انجا سرزمین نور و ما راهیان نور هستیم...
یه چیز دیگه هم در مورد یک جمله دیگه نوشتم:
اینقدر اسیر سیم خاردارهای نفسمون شدیم که دیگه حواسمون نیست چی کار میکنیم و کجا میریم...چه حرفی می زینیم...خواسمون نیست که وظیفه اصلی مت چیه...نه نیست...باور کنید که نیست اگر بود این جوری نمی شد...بعضی موقع ها دلمون می خواد زار بزنیم و گریه کنیم ولی نمی تونیم...نمی تونیم چون اسیریم...اسیر نفسمون...اسیر دشمنمون...اونه که نمی زاره ما به حقایق پی ببریم ...باهاش بجنگ...نزار اون پیروز بشه...شکستش بده...تو میتونی همون جوری که شهدا تونستند...شخدا از سیم خاردار های نفسشون گذشتند که تونستند از سیم خاردارهای دشمن عبور کنند...تو می تونی...هنوز دیر نشده...نه دیر نشده...با نفس خودت بجنگ و شکستش بده...
و امروز جمعه است که این سفر نامه به اتمام رسید...یک هفته گذشت...دیگه تموم شد سفرنامه هم تکمیل شد البته با کلی نقص...چون بعضی چیزا را یادم نبود یا نمی تونستم با چند تا کلمه بگم...خلاصه این بود سفر ما به سرزمین نور...سرزمینی از جنس نور...شاید فراتر از نور خب اینم جز اون دست از چیزاست که میگم لفظ و کلمات توانایی بیانش را نداره...خب گفتم تموم شد اشتباه کردم تازه شروع شد حالا من اونجا را دیدم و چیزهایی از اونجا و رزمنده ها شنیدم که فکر می کنم مسئولیتم چند برابر شده...من باید خودم را تغییر بدم...باید سعی کنم چیزایی که از این سفر یاد گرفتم را هرگز فراموش نکنم...خدایا فقط تو میتونی کمکم کنی...
این بود یادنامه ای ازلاله های سرزمین نوربرای تو تا هرگز انها را فراموشی نسپاری...
یا علی...
نوشته شده در سه‌شنبه 12 تیر‌ماه سال 1386ساعت 02:10 ب.ظ توسط راضیه نظرات (6)

سلام...

نمیدونم چند نفر تا آخر این سفر نامه را دنبال کردند...خب فرقی نمی کنه چه یه نفر چه صد نفر مهم اینه که حرف هام را زدم...حرف هایی که فقط دوست داشتم تو این دنیای مجازی زده بشه...نمی دونم چرا ولی به آدم های اینجا و به محیط اینجا وابسته شدم...احساس می کنم به آدم های اینجا نزدیکترم تا به آدم های توی دنیا واقعی...صدای سکوت را با مطالب ساده و تقریبا بی فایده آغاز کردم ...ولی نمی دونم یه دفعه چی شد و احساس خستگی کردم... از اون خودی که برای خودم ساخته بودم خسته شدم...احساس پوچی می کردم ...چند بار گفتم که می خوام تغییر کنم ولی نمی شد یعنی راهی پیدا نمی کردم...که این سفر برام پیش اومد و رفتم و این شد اغاز تغییر من...یه تحول...نمی گم تو خط این چیزا نبودم نه...ولی داشتم ...داشتم از مسیراصلی منحرف می شدم...هر چی بود تموم شد حالا من خود ایده آلم شدم ...دیگه دوست ندارم کاری کنم که از کردنش پشیمون شم(اگه بزارن)...حالا از اون پیله ای که دور خودم تنیده بودم آزاد شدم و مثل یه پروانه وارد دوره جدیدی از زندگی شدم...

فکر کنم این سفرو اون چیزایی که دیدم و صحبت های آقای حسن همه اینها من را از اون زندونی که ساخته بودم آزاد کرد...

کاش بتونم همین جوری باقی بمونم...

نوشته شده در سه‌شنبه 12 تیر‌ماه سال 1386ساعت 02:06 ب.ظ توسط راضیه نظرات (8)

یک شنبه
هنوز خوابم نبرده بود که محدثه بیدارم کرد تا بریم برای نماز صبح تو حسینیه...از خوابگاه زدیم بیرون و بعد از اینکه وضو گرفتیم وارد حسینیه شدیم...بعد از نماز مراسم زیارت عاشورا برگزار شد که فکر کنم بیشترش را خواب ودم یه برا بلند شدم دیدم سلام آخر دعاست و همه بلند شدند یه بار هم برای سجده انتهایی دعا...هیچی بعد از مراسم دعا هم یه چرتی همون جا زدیم تا صبحانه آماده شد بعد از صبحانه هم قرار بود قرعه کشی کربلا انجام بشه و بریم سمت فکه و در نهایت راه آهن...خب رسیدم سر مراسم قرعه کشی ...یادم رفته بود بگم از اول سفر یعنی تو لانه جاسوسی قرار شد از هر گردانی دو تا دانش آموز و یه مربی به کربلا فرستاده بشن...بالاخره بعد از چند روز وقتش رسید...چی بگم بگم همه اشک میرختن و حسین حسین میکردن...کم گفتم به خدا کم گفتم...همه فریاد میزدند...حسین...حسین جان...من ازت کربلا می خوام...من را دست خالی برنگردون...بازم بگم...هر چی بگم فایده نداره چون هیچ لفظی بیانگر اون احساسی که من دیدم و حس کردم نیست...خدایا یعنی میشه اسم من هم در بیاد...یا امام حسین یعنی میشه...تو همین حال و هوا بودم که شنیدم"گردان روشنگر مریم نوراللهی و خانم زینب خردمند"یا امام حسین ما را نطلبیدی...اشکال نداره هر جور دوست داری ولی تا قیامت عشق تو ،تو دلم باقی میمونه...اون روز احساس کردم با وجود اینکه اسممم کربلا در نیومد ولی حرم امام حسین را زیارت کردم...یکی از بچه ها گل گفت:"مهم اینه که دلت و اونجا پرواز دادی و مهم نیست که جسمت حضور داشته باشه"کمی فکر کردم دیدم راست میگه ولی نمی تونستم ساکت شم...همه گریه میکردند خانم گل محمدی(یادم رفت بگم که اسم ایشون هم به عنوان مربی انتخاب شد)دست صورت همه را آب زد و به همه آب داد بعد از اون یه خورده بچه ها آروم شدند ولی هر چند دقیقه یک بار صدای گریه از گوشه و کنار اتوبوس می یومد... مریم و زینب هر دو تاشون تازه از کربلا برگشته بودن ولی واقعا چه سعادتی داشتند که اسمشون در اومد...خب هر کس لایق هر چی باشه بهش دست پیدا می کنه...مریم فریاد میزد نمی خوام می گفت دلش میخواد بقیه برن ولی خب امام حسین اون را انتخاب کرد...هیچی از این مسائل که بگذریم میرسیم سر اینکه یکی از بچه ها(نیکو) چه جوری شکار لحظه ها کرده بود و ازچهره های بچه ها عکس گرفته بود همه ی چهره ها اشک بار بود...خب بگذریم چون هر چی بگم تموم نمی شه...چون اصلا نمیتونم که تو ند تا کلمه اون همه احساس را منتقل کنم...تو حال و هوای خودمون بودیم که ررسیدیم فکه آخرین ایستگاه بهشتیه اون سفر...


ادامه دارد ...

نوشته شده در سه‌شنبه 12 تیر‌ماه سال 1386ساعت 02:06 ب.ظ توسط راضیه نظرات (3)

بعد از یه خورده وقت با سر و صدای بچه ها زا از خواب بیدار شدم...مثل اینکه رسیده بودیم...بعد از پیاده شدن و بازم خوندن نماز و مغرب و عشا وارد نمایشگاه شدیم...تو نمایشگاه تابلوهایی از دکتر چوران مدارک تحصیلی ایشون نسخه های خطی ایشون و ...وجود داشت...بعد از اینکه از نمایشگاه دیدن کردیم برامون به مدت 20 دقیقه فیلم گذاشتند...یکی گوشه هایی از گچونگی شهادت دکتر بود ویکی دیگه هم نامه ی یک دختر شهید به پدرش...نمی دونید این دختر با چه احساسی این نامه را می خوند...از چه چیزایی حرف زده بود...دوست دارم بگم اما واقعا وقت نمیشه...کاشکی میشد فیلمش را یه جوری به دست کسانی که می خوان میرسوندم...خب بعد از تماشا (بهتره بگم گوش دادن)به فیلم وقت برگشت به محل استراحت بود...این سری به بیمارستان صحرایی امام حسن رفتیم ...بعد از اینکه جامون معلوم شد تصمیم گرفتیم یک دوش بگیریم تا خستگی این دو روز از بدنمون در بره...ولی خب ای دل غافل نگو هنوز آبگرمکن ها وصل نشده بود و ما مجبور شدیم با آب یخه یخ دوش بگیریم...بعد از حمام رفتیم تو اتاق را یه کم بشینم...ای بابا این چیه دراه رو سقف راه میره مثل اینکه مارمولکه...مرضیه مواظب باش نیفته رو سرت...صدای جیغ همه جا را برداشت...کم چیزی نبود که مامولک بود داشتیم از ترس سکته میکردیم که دو تا از خائمین بیمارستان پیف پاف به دست اومدن ولی اون هم تاثیری نداشت آخر سر مرضیه مجبور شد بشری را بغل کنه وتا بشری با یه دسته جارو که نمیدونم از کجا آورد بزنه تو سر مارمولک بیپاره هیچی دیگه هنوز قضیه مارمولک ما تموم نشده بود که تو ساید اتاق هام مارمولک پیدا شد...هیچی خلاصه اون شب یک مامولک بازاری شده بود که بیا و ببنین...بعد از شام هم قرار بود هر کس که دوست داره تو مراسم زیارت عاشورا شرکت کنه که هم توفیق پیدا کردیم و تو این مراسم شرکت کردیم تو اتاقی که مراسم برگزار شد ماکتی از تابوت امام حسن ساخته بودند و دور تا دور دیوار ها را با کاغذ پوشونده بودند چون این جور که یکی از خادمین می گفتند وضعیت دیوارها خیلی هراب بوده و روی بعضی از قسمت های اون جای دست خونی شدا دیده میشده ولی خب مجبور بودند که روی اون را بپوشونند...بعد از اتمام زیارت عاشورا بیشتر بچه رفتند تقریبا 3 نفر موندیم در مورد شدا با دو تا از خادم ها صحبت میکردیم...دختر شهید یاسینی برامون صحبت کرد از باباش از اینکه که چند وقته حتی تو خواب هم باباشو ندیده...برامون گفت و ما هم میشنیدیم و اشک میریختیم فضای قشنگی بود نه اون شب بلکه تمام سفر پر از حالت های عرفانی و عاشقانه کاش میشد بازم میرفتم...خب بعد از صحبت های دختر شهید یاسینی بازم تعداد ما کمتر شد و به هفت هشت نفر رسید ...رو دیوار نامه ای به امام رمان و امام حسن نوشتیم و بعد از یه خورده رد و دل با تابوت امام حسن از اتاق اومدیم بیرون...ساعت تقریبا سه یا سه نیم نصف شب بود....رفتیم تو اتاق بخوابیم ولی جا نبود به خاطر همین من و هانیه و محدثه و نیکو تو راه رو خوابیدیم...


همچنان ادامه دارد ...
نوشته شده در سه‌شنبه 12 تیر‌ماه سال 1386ساعت 02:05 ب.ظ توسط راضیه نظرات (6)

شنبه
خب دوباره روز از نوع روزی از نوع همون قضیه سنگینیه خواب و این حرفا که دیگه وقت نمی شه توضیح بدم...بعد نماز بزام مراسن دعای عهد داشتیم و بعد از اون صبحانه و دوباره حرکت به سمت طلاییه،هویزه و دهلاویه...
طلاییه
دیگه وقت نمی شه براتون توضیح بدم که هر سری تو اتوبوس و تو مسیر راه چه اتفاقاتی می افتاد(شرمنده)...خب بازم تو طلاییه بعد از وضو گرفتن آماده اقامه نماز جماعت(ظهر و عصر) شدیم و بعد نماز خرکت کردیم به سمت قسمت اصلی طلاییه قبل عبور از درگاه ساختگیه که ساخته بودند تقریبا هممون کفش هامون را درآوردیم و شروع کردیم به حرکت البته تو مسیر راه یعنی هر جا که میرفتیم ساکت نمی موندیم یا خودمون یه چیزی می حوندیم با آقای حسنی...پس از طی مسافتی یه کنار نشستیم و آقای حسنی مثل همیشه شروع کردند به توضیح دادن...نمی دونم من بلد نیستم مثل ایشون توضیح بدم چون نبودم و ندیدم ولی وقتی ایشون توضیح میدادند همهچیز جلوی چشمام مییومد وقتی از ،از خودگذشتگی های رزمنده ها می گفتند دلم می لرزید...وقتی توضیح میدادند که چه جوری یه برادر مجبور شده برادر خودش را برای جلوگیری از لو رفتن عملیات به شهدات برسونه و.... . ما چی فکر میکنم...نه واقعا چی فکر میکنیم...چرا اون روزا را فراموش کردیم...چرا...مگه چند وقت میشه که از جنگ گذشته...تازه بر فرض هم که20 سال گذشته باشه مگه جانبازان و شیمیایی های عزیز را نمی بینیم که چه جوری دارند هر روز پر پر میشن...چرا داریم اونا را به فراموشی می سپاریم فکر کنم تا چند وقت دیگه قصه جنگ یه افسانه بشه و وقتی در آینده برای بچه هامون تعریف میکنیم باورشون نشه...خب خیلی حرف زدم اخه یه دفعه دلم گرفت هر چی خواستم جلوی خودم را بگیرم و این حرفا را نزنم نشد...خب کجا بودیم اهان تو طلاییه...خب بازم خیلی تو طلاییه توقف نکردیم چون وقت کم بود و باید چند جای دیگه هم میرفتیم...محل بعدی که ما باید می رفتیم هویزه بود... که به از طی کردن یه مشافتی تقریبا طولانی به اونجا رسیدیم و بعد از خوردن نهار به قسمت شهدا رفتیم...شهدای دانشجو... بعد از گوش کردن به صحبت های آقای راوی و خواندن فاتحه داخل مسجد شدیم ...مسجد سه تا ستون داشت که از هر کدون صدا به سایر ستون ها منتقل میشد و این به نظر من خیلی جالب بود....بعد از اون از مسجد اومدیم بیرون... رفتیم سمت اتوبوس ها تا سوار شیم و حرکت به سمت دهلاویه محل شهادت دکتر چمران...کمک کم هوا تاریک شده بود چند تا از بچه ها می گفتند که اگه به شب بخوریم دهلاویه خیلی خطرناکه...مثل اینکه از نظر امنیتی خطرناکه...بچه ها می گفتند پارسال که رفته بودند موقع برگشت پلیس اسکورتشون کرده بوده تا خطری اونا را تهدید نکنه...کم کم احساس خستگی کردم و تصمیم گرفتم چند دقیقه ای چشمام را رو هم بزارم...چشم رو هم گذاشتن همانا و خوابیدن همانا...



خب فکر کنم دیگه کافی باشه...
بازم منتظر باشید....

نوشته شده در پنج‌شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1385ساعت 09:32 ب.ظ توسط راضیه نظرات (4)

ادامه...


جمعه

صبح من که خواب بودم ولی کفر همه بچه ها را در آورده بودم از بس که سنگین خوابم...به هر نحوی که بود خانم گل محمدی(ناظم مدرسه)و چند تا از بچه ها من را برای نماز و صبحانه از خواب بیدار کردند چون بیرون خیلی سرد بود راضی شدم با یه لیوان آب وضو بگیرم (روزا گرم و شبا سرد)بعد از نماز یکی از گردان ها (فکر کنم گردان صابرین بود)سایر گردان ها را برای مراسم دعای عهد دعوت کرد خلاصه بعد از دعا و صبحانه دوباره راهی شدیم به سمت یه جای مقدس دیگه بزارید بگم تو این روز کجا رفتیم یکی اروند رود و یکی شلمچه(که چه صفایی داشت)...

اروند رود

تو اروند رود اول یه خورده نشستیم و برامون صحبت کردند از اینکه چه جوری رزمنده ها از این رود عبور کردند...وقتی میگم رود فکر نکنید یه چیز خیلی کوچیکیه...نه...مثل دریا بود...من نمی دونم واقعا چه جوری ممکنه که آدم از این رود عبور کنه اونا با حداقل امکانات...چون این جور که روایت میکردند اون موقع رزمنده ها لباس غواصی و تجهیزات غواصی مناسب را نداشتند...ولی خب بازم با همه مشکلات و سختی هایی که داشتند به خدا توکل کردند و از رود عبور کردند...خب بعد از یه سری صحبت هاییی که شد رفتیم لب رود و از دور عراق را مشاهده کردیم و بعد هم به زیارت شهدای گمنامی که همون نزدیکی بود رفتیم و د رنهایت باز هم سوار اتوبوس شدیم و به سرزمین عاشقان ،شلمچه،حرکت کردیم...اینجا یه پرانتز باز کنم و بگم که با بچه ها تو اتوبوس و یا جاهای مختلفی که میرفتیم شعر می خوندیم :

کجایید ای شهیدان خدایی...واز این قبیل شعر ها...

خب رسیدیم شلمچه امیدوارم که حاضر و آماده باشید تا براتون این قسمت را تعریف کنم...

شلمچه

تو شلمچه بعد از این اینکه مثل همیشه وضو گرفتیم و اماده شدیم کفش هامون را در اوردیم و حرکت کردیم...اول کنار یه جایی استادیم که در اصطلاح بهش کانال ماهی میگفتند...آقای حسنی با تمام احسااست و عواطف درونیشون توضیح دادند که بچه ها چه جوری از کانال ماهی عبور کردند...ان شاالله خودتون میرید میبینید که چقدر گذشتن از اون موانع کار مشکلیه...البته ما فقط ماکتی از اون را میبینیم حالا فرض کنید ماکتش که این باشه خودش چی بوده...آخه کم چیزی نیستش چند تا کشور در زمان جنگ از عراق حمایت میکردند و به اون تجهیزات میدادند بایدم یه هم چنین چیزی را بسازند...آقای حسنی می گفتند عبور از این کانال به حدی مشکل بوده که سایر کشور ها گفته بودند اگر ایرانی ها از اون عبور کنند دیگه هیچ کس جلودار ایرانی ها نخواهد بود...که البته رزومنده هامون موفق شدند ازش عبور کننند بگذریم که چقدر از اونها شهید شدند مهم سر انجام کاره و اینکه قطره قطره خونه اونها به ثمر نشست...خب بعد از توضیحات آقای حسنی دوباره شروع به حرکت کردیم بعد از پنج دقیقه پیاده روی همه نشستند و اماده زیارت عاشورا شدند...بازم آقای حسنی زیارت عاشورا را برای ما خوندند و اینقدر با سوز و گداز اون را تلاوت کردند که اشک از چشمان همه جاری شده بود حتی کسانی که باورت نمی شد گریه کننند هم داشتند گریه میکردند بعد از خواندن زیارت همون جا دو رکعت نماز خوندیم بعدش هم یک کمی رفتیم جلوتر و از بالای یه سکو مرز بین ایران و عراق را مشاهده کردیم لب مرز به نیت حرم امام حسین بازم یه زیارت نماز خوندیم و حرکت به سمت مسجد شلمچه برای اقامه نماز جماعت(مغرب و عشا)...بعد از اتمام نماز رفتیم وسط مسجد تا برای شهدای گمنامی که اونجا دفن کرده بودند فاتحه بخونیم و بعد از خوندم فاتحه و یه کم این ور اون ور رفتن سوار اتوبوش شدیم تا به محل استراحت دوممون بریم...محل استراحت بعدی بیمارستان صحرایی امام حسین بود(اگه اشتباه نکنم)اونجا هم با استقبال گرم خادمین روبه رو شدیم اما نه به گرمی استقبال شب قبل تو بیمارستان امام علی...خوبیش تو این بود که بارون نمی یومد و دیگه چمدون هامون همراهمون بود و می تونستیم لباس هامون را عوض کنیم...اون شب به گردان ما اتاق نرسید و مجبور شدیم تو راه رو بخوابیم...داشت یادم می رفت تازه داشتیم میخوابیدیم که خبر دادند رزم شب تا چند دقیقه دیگه شروع میشه هیچی خلاصه حاضر شدیم و رفتیم بیرون برای رزم شب...امان از دست این دخترا(ما دخترا)مگه یه لحظه می تونستند ساکت باشند همش داشتند حرف میزدند آخر آقایی که مسئول بودند عصبانی شدند...نمی دونم فکر کنم اگر ما اون شب واقعا یه عملیات داشتیم حتما حتما لو میرفت...بگذریم...خلاصه بعد از طی کردنه مسافته کوتاهی تیراندازی شروع شد...وای که چقدر سرم درد گرفت نمی دونم رزمنده ها با این همه سر صدا چی کار میکردند...فکر کنم حالا می فهمم که چرا بابام بعضی اوقات یه دفعه رفتارش عوض میشه...خب بعد از اتمام تیراندازی و گوش دادن به صحبت های یکی از روزمنده های زمان جنگ برگشتیم تو خوابگاه برای خواب...فکر کنم تا نماز صبح یه دو ،سه ساعتی مونده بود...هیچی تصمیم گرفتم که بخابم...همین که اومدم زیپ کیسه خوابم را باز کنم زدم زیپش را خراب کردم و مجبور شدم تا صبح از سرما بلرزم...خب چه اشکالی داره یه شب هم ادم تو سرما بخوابه...هیچی هر جور بود خوابیدیم...


بازم منتظر باشید...

نوشته شده در شنبه 19 اسفند‌ماه سال 1385ساعت 12:27 ق.ظ توسط راضیه نظرات (7)

ادامه...


از نمایشگاه خارج شدیم و با اتوبوس ها و به همراه سایر گردان ها راهی سد کرخه شدیم...خب شاید بگید که سد چه ربطی داره به این سفر ما...خب منم میگم که چون بچه های سپاه اون را ساختند و ساخت این سد کمک زیادی در زمینه های اقتصادی به کشور کرده ما را بردند اونجا تاپیشرفت های علمی و صنعتی که کشور کرده ببنیم...خب راستش من درست نتونستم صحبت های آقایی که اونجا در مورد سد توضیح میداد را بشنوم چون صدا زیاد بود به خاطر همین زیاد نمی تونم در این مورد توضیح بدم(شرمنده)...توقف ما تو سد زیاد نبود به خاطر همین سریع راهی شدیم به سمت فتح المبین و چه جای زیبایی بود آنجا...گل های لاله و شقایق چه زیبایی خاصی را به محیط داده بودند...مثل اینکه تکه ای از بهشت بود انجا...تقریبا دو سه ساعت داشتیم تو اون بهشت سیر می کردیم...کاشکی بیشتر میموندیم...کاش...وقتی یکی از راوی ها توضیح میداد که چه جوری رزمنده ها توی یکی از کانال ها گیر افتادند و همگی شهید شدند آسمون هم یکباره شروع به اشک ریختن کرد...کاش بودید و م می دیدید که چگونه درون کانال پر گل شده بود درست مثل اینکه هر کدوم از اونها نمادی از یک شهید است(کاش می شد من هم لاله ای بودم)....خیلی خیلی قشنگ بود....کم کم دوباره آماده شدیم تا به شوش دانیال بریم ولی هیچ کس دوست نداشت از اونجا دل بکنه آخه یه آرامش خاصی اونجا بود... آرامشی که با هزاران ساعت گوش دادن به موسیقی و از این قبیل چیزا هم نمی شه بهش دست پیدا کرد...اونجا می شد معنی واقعی صدای سکوت را درک کرد...همه  با چشمانی پر ز اشک سوار اتوبوس شدیم...

شوش دانیال

بعد از زیارت کردن و خواندن نماز و زیارتنامه با محدثه(یکی از دوستام) اومدی تو حیاط زیارتگاه ...بارون تند تند می بارید...ما زیر بارون راه می رفتیم و در مورد اتفاقات اون روز جاهایی که رفتیم حرف میزدیم البته بیشتر وقت تو سکوت گذشت ولی می شد فهمید که هر دوی ما داریم فکر می کنیم به کارایی که کردیم و می خوایم بکنیم...بعد ازاینکه کمی زیر بارون راه رفتیم رفتیم سمت اتوبوس ها که سوار شیم اما چشمتون روز بد نبینه اتوبوس را گم کرده بودیم اینقدر گشتیم تا بالاخره اتوبوس را پیدا کردیم و سوار شدیم و دوباره مثل دفعات قبل راهی شدیم البته این سری دیگه داشتیم میرفتیم به محلی برای استراحت...تو اتوبوس یکی از راویان که روحانی بود برای ما صحبت کردند ولی خب اکثرا خواب بودند...با چند تا از بچه ها تصمیم گرفتیم از ایشون در مورد چت و مسایلی که تقریبا به تازگی به چشم می خوره سوال کنیم...خب استارت را مریم(بازم یکی از دوستام که البته حافظ قرآنه)زد ولی این بحثم آخر به نتیجه ای نرسید به خاطر همین هم ما هم آقای راوی تصمیم گرفتیم که دیگه بحثی نشه و لحظات پایانی در سکوت سپری بشه...خب بعد از مدتی به بیمارستان صحرایی امام علی رسیدیم (محل استراحتمون)...از اتوبوس که پیاده شدیم کاملا پامون تو گل فرو رفت وای که چقدر هممون کفری شده بودیم سر تا پامون با گل یکی شده بود همه غرغر می کردیند...چمدون ها را هم که نمی تونستیم برداریم چون اونجا پر گل بود و چاره ای جز تحمل همین لباس ها را نداشتیم...وقتی از قسمت جلویی بیمارستان عبور کردیم با صحنه ی قشنگی روبه رو شدیم ...خانم های خادمی که تو بیمارستان بودند با فانوس به استقبال ما اومده بودند و به گرمی خوش امد گویی می کردند یه ان همه ما احساس بزرگی کردیم...چقدر رویایی بود...نمی دونم چه جوری بگم انگار که دارند به یکی از منزلگاه های بهشت دعوتتت می کنند و با ورودت بهت خوش امد میگن...تو بیمارستان یکی از اتاق ها را به گردان ما(گردان روشنگر)دادند ولی هنوز پنج دقیقه نبود نشسته بودیم که برق ها رفت...هیچی دیگه مجبور شدیم شام را تو تاریکی بخوریم ولی خب خودش هم صفایی داشت... سر شام داستان دختر لهستانیه که تو این روز چند بار برامون تعریف کرده بودند با صدای قشنگی که پیدا کرده بودم برا بچه ها تعریف کردم تا فضا عوض بشه(داستانش را بعدا سر فرصت تعریف میکنم)...بعد شام هم همگی رفتیم که بخوابیم چون مجبور بودیم و الا خستگیمون در نمی رفت و فرداش کسل می بودیم...

این هم که همون جا نوشتم بگم و بقیه سفرنامه را بزارم برای بعد...

شب اول آسمون هم مثل ما گریان بود...او با ما گریه میکرد و صدای گریه اش همه جا پر کرده بود...


بازم منتظر باشید...

 

نوشته شده در جمعه 18 اسفند‌ماه سال 1385ساعت 01:35 ق.ظ توسط راضیه نظرات (2)


چهارشنبه

اگه از رفتن به مدرسه و مراسمی که تو نمایشگاه اجرا کردیم و  لانه جاسوسی و حوادثی توی راه و راه آهن و قطار پیش اومد بگذریم میرسیم سر کشیدن اسباب اثثیه هامون به این ور و اون ور و مکافاتی که این چند وقت با این همه بار اضافی کشیدیم که البته خودش شیرین بود ... خب ساک ها را گذاشتیم تو صندوق اتوبوس و راهی شدیم به سمت سرزمین نور...امروز قرار بود از چند جا دیدن کنیم که اولین جا دوکوهه بود...خب وقتی رسیدیم اونجا اول صبحانه خوردیم...جاتون خالی بهمون حلیم دادند ...درسته که برای من که خیلیل خیلی بد غذام تحمل غذاهای اونجا سخت بود ولی خب ارزشش را داشت که تحمل کنم به قول مامانم تو این سفر پخته تر شدم....اگه از خودن صبحانه بگذریم میرسیم سر صحبت های آقای حسنی...آخ ببخشید این را یادم رفت من تو محلی که صبحانه خوردیم لیوان را جا گذاشتم و تا آخر سفر با بی لیوانی سر کردم رومم نمی شد از کسی بگیریم چون سرما خورده بودم و ممکن بود دوستام ازم واگیر کنند چون سرما خودگیم به حدی شدید بود که صدام در نمی یومد...خب بخشید که یه هو وسط حرفام پریدم سر این موضوع...خب کجا بودم آهان سر صحبت های آقای حسنی خب ایشون برای ما توضیح دادند که چه جوری رزمنده ها این جا آماده می شدند تا با دشمن بجنگنند و در مورد دعاها و ذکر ها و شوخی های قبل عملیات برامون صحبت کردند تقریبا سعی می کردند همه چیز را توضیح بدند...خب همون موقع بود که من یه چیزی به ذهنم رسید و نوشتم :

روی سنگ ها روبه رو ساختمان هایی که در گذشته هایی نه چندان دور مقر انسان هایی انسان بوده نشته ایم...چه حسی...چه حال و هوایی..احساس می کنم دارم عازم جنگ میشم...آره عازه جنگ...ما هم مثل اون دلاور مردان باید بجنگیم...با کی؟با چی؟با نفس خودمون مگه غیر از اینه که اون دشمنی ترین دشمن انسانه...من می خوام آزاد باشم...آزاده آزاد...من نمیخوام اسیر هوا و هوس بشم...خدایا کمکم کن...

بعد از صحبت های آقای حسنی با دوستام یه گشت و گذاری تو اونجا کردیم...همین جور که داشتم ساختمان ها را نگاه می کردم چشمم به ساختمان گردان مقداد افتاد...یاد بابام افتادم آخه بابام تو این گردان بود و با این گردان راهی جنگ شد و هنوزم بادوستای این گردانش تو هیئت ارتباط داره...تازه میفهمم این همه صمیمیت بین اون و دوستاش از کجا نشات میگیره..خب بگذریم نمی تونم همه چیز را توضیح بدم چون در اون صورت وقت کم میارم آخه باید تا یکشنبه سفرنامه را تهیه کنم تا تو مجله چاپ بشه...بعد از اون به نمایشگاهی که بقل حسینیه دوکوهه برپا شده بود رفتیم و از ماکت های اونجا عکس شهدا و برخی مطالب اون زمان لذت بردیم...براتون چند تا از اونها را نوشتم تا بگم...

بیشتر از آن که رسد مرگ، بمیری هنر است

کاش می شد که هنری بود مرا


خب فکر کنم دیگه برای امروز بس باشهولی بازم روز اول جاهای دیگه ای رفتیم که بعدا میگم...

منتظر باشید...

نوشته شده در چهارشنبه 16 اسفند‌ماه سال 1385ساعت 12:35 ب.ظ توسط راضیه نظرات (5)

امروز از جنوب برگشتم...یه حس خاصی دارم...چی بگم که هر چی بگم کم گفتم...می خوام خاطرات اونجا را بگم......نمی دونم چرا ما شهدا را فراموش کردیم....چرا...واقعا وقتی اونجا بری می فهمی که اونا چی کشیدند...کجایی فکه ...کجایی دوکوهه...کجایی شلمچه هویزه دهلاویه...کجایی طلاییه فتح المبین و کجایی چزابه....کجایید ای شهیدان خدایی ...بلا جویان دشت کربلایی... می خوام یه چیزا را بگم که توش پر درس ...نمی دونم شاید یه سری تا اسم این پست را ببینند ازش خیلی راحت کنار بگذرند...ولی من دوست دارم که بگم تا دیگران بیشتر بدوننند...البته درسته که خیلی از ماها می دونیم و چشم هامون را به روی حقایق بستیم ولی شاید این حرف ها یه تلنگری باشه تا....تا خوب به اطرافمون نگاه کنیم...اون چیزی که ما در اطرافمون می بینیم اونی نیست که شهدا می خواستند...چرا ما باید دلا اونا را با کاریی که می کنیم بشکنیم...خدایا کمکم کن تا بتونم در این راه ثابت قدم باشم ...خدا کمکم کن تا بتونم احساسم را منتقل کنم...خدایا کمکم کن تا بتونم خرف هام را بزنم...خدایا...خدایا کمکم کن...
[b]هنوز کوچه های شهرمان از نام آن دلاور مردان زینت می گیرند و مفهوم می یابند.نی زارهای هورالهویزه ،ارتفاعات صعب العبور غرب  ، رمل های داغ و شب های عملیات رازهایی را در خود دارند که تنها شاهدان روز های سخت نبرد از آن با خبرند.
نوشته شده در دوشنبه 14 اسفند‌ماه سال 1385ساعت 04:43 ب.ظ توسط راضیه نظرات (6)


 Design By : Pichak