X
تبلیغات
رایتل



























صدای سکوت

یک کاغذ سفید را هر چقدر هم که سفید باشد کسی قاب نمی گیرد ،برای ماندگاری باید حرفی برای گفتن داشت...

این مکان مجهز به دوربین مدار بسته می باشد...                                     

خطاب به خود خودم:
وقتی جایی این نوشته را میبینیم همه جوره حواسمون را جمع میکنیم که کار خلافی ازمون سر نزنه...
اون وقت یه سوال:
چقدر حواسمون به دوربینای خدا هست که همه جا به طور محسوس و نامحسوس در حال تماشای ماست؟!!!

نوشته شده در یکشنبه 6 فروردین‌ماه سال 1391ساعت 05:48 ب.ظ توسط راضیه نظرات (10)

باران،باران، نقطه چین است تا خدا... 

 

 

پ.ن۱: 

دعا...باران... 

عاشق...معشوق... 

بنده...تضرع... 

معبود...غفار... 

عرفه...عرفه...  

 

پ.ن۲:

وقتی که آنها از حوادث عالم تنها شوند، تو مونس آنهایی... (فرازی از دعای عرفه) 

 

پ.ن۳:  

گاهی جایی هستیم و نیستیم و گاهی هم جایی نیستیم اما هستیم...(اندر احوالات این روزهایم)

نوشته شده در یکشنبه 15 آبان‌ماه سال 1390ساعت 11:25 ب.ظ توسط راضیه نظرات (15)

در روایات آمده است که :
بت پرستی بتی داشت و اورا پرستش میکرد ...و همیشه او را به این اسم صدا میزد ( یا صنم ) روزی زبانش چرخید و برای اینکه بگوید یا صنم؛گفت:یا صمد...
تا گفت یا صمد،خداوند به فرشتگانش دستور داد ببینید بنده من چه می خواهد که مرا صدا میزند... 

فرشتگان گفتند:پزروردگارا! او اشتباه کرده و میخواسته بت خود را صدا بزند...
خطاب رسید فرشتگان من،او اشتباه کرده من اشتباه نمی کنم...
او گفت یا صمد... هرچه بخواهد به او خواهم داد...

 

پ.ن:

دوستت دارم ؛ 

چرا که همیشه به من عشق می ورزی... 

دوستت دارم ؛ 

به خاطر مهربانیت...مهربانی که همیشه به من عرضه داشتی...  

دوستت دارم ؛ 

اگر چه برایت بندگی نکردم ...اگر چه همیشه به جای شکر نعمت گله کردم... 

دوستت دارم ؛ 

برای ستار العیوب بودنت...برای امیدی که به توبه من داری... 

دوستت دارم ؛ 

برای تمامی صفات بی انتهایت... 

دوستت دارم...

نوشته شده در چهارشنبه 23 شهریور‌ماه سال 1390ساعت 06:20 ب.ظ توسط راضیه نظرات (20)

خداوندا! عشقی زیباست که به خاطر توست و یادت در آن همیشه زنده است... 

بار الها! عشق مان را زیبا بدار...  

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه 15 شهریور‌ماه سال 1390ساعت 06:44 ق.ظ توسط راضیه نظرات (10)

در ثانیه های تقریر تقدیر باید بارید بر سیاهی ها و زنگار های دلهامان تا شاید به رحمت بی انتهایش نظری نیز به ما کند!!! 

 

و ما ادراک ما لیله القدر... 

 

پ.ن: 

برای هم دعا کنیم...

نوشته شده در جمعه 28 مرداد‌ماه سال 1390ساعت 10:05 ب.ظ توسط راضیه نظرات (7)

لطفت همیشه مرا شامل شده!

مهربانیت همیشه مهمان لحظاتم شده!

حس بودنت،همیشه همراهم بوده تا تنهایی را لمس نکنم!

شرمسارم از این همه خوبی تو و روسیاهم از این همه نافرمانی ام!

لحظاتم را وقف تو می کنم به جبران تمام خطاهایم!

مهربانم!مرا ببخش!

پ.ن:

خودت گفتی صد بار اگر توبه شکستی بازآ!باز آمدم،مرا دریاب!!!

نوشته شده در شنبه 22 مرداد‌ماه سال 1390ساعت 09:05 ق.ظ توسط راضیه نظرات (6)

عابد...عارف...عاشق...

کدام یک مقرب تر است؟!!!



ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز / کان سوخته را جان شدو آواز نیامد

این مدعیان در طلبش بی خبرانند / آن را که خبر شد خبری باز نیامد 

 

نوشته شده در سه‌شنبه 20 مهر‌ماه سال 1389ساعت 11:38 ق.ظ توسط راضیه نظرات (21)

باد بوی عشق را لابه لای شاخه های بید دمیده بود ، قناری که تازه از قفس رهیده بود صدای عشق را لابه لای برگ گلی شنیده بود ، و تنها عاشق بود که بی توجه به عشق زیر درخت تنهایی خود لمیده بود...

نوشته شده در دوشنبه 8 تیر‌ماه سال 1388ساعت 04:55 ب.ظ توسط راضیه نظرات (2)

 

در کلام ممکن است هر کس ادعای عشق داشته باشد اما در عمل است که عاشق شناخته می شود.

عشق آن است که عاشق جز معشوق نبیند.خود را نبیند او را ببیند.همه چیز را برای او بخواهد. او را برای او بخواهد نه برای خود.مادر عاشق است.اگر خانه اش آتش بگیرد و فرزندش در آن باشد خود را نمی بیند . فقط فرزندش را می بیند.حاضر است از جان خود بگذرد تا فرزندش زنده بماند. شهدا عاشق بودند. به خاطر خدا از جان خود گذشتند.با خدا عشق بازی کردند. ما هم اگر میخواهیم بدانیم عاشق خدا هستیم یا نه می توانیم از خود یک تست بگیریم. آیا حاضریم به خاطر او از جان مال و ... بگذریم؟ 

جان و مال پیشکش.

               آیا هنگامی که زمینه گناه فراهم است حاضریم بگیم خدایا به خاطر تو ...؟

 


2-3 روزه آبله مرغون گرفتم تمام بدنم درد می کنه...از درس و دانشگاه هم افتادم... 

 راستی مطلب بالا را تو یه وبلاگ خواندم خیلی خوشم اومد...

نوشته شده در چهارشنبه 19 فروردین‌ماه سال 1388ساعت 04:10 ب.ظ توسط راضیه نظرات (3)

شب را دوست دارم

! چون دیگر رهگذری از کوچه پس کو چه های شهرم نمی گذرد تا سر گردانی مرا ببیند .

 چون انتها را نمی بینم .

تا برای رسیدن به آن اشتیاقی نداشته باشم شب را دوست دارم چون دیگر هیچ عابری از دور اشک های یخ زده ام را در گوشه ی چشمان بی فروغم نمی بیند

 شب را دوست دارم : چرا که اولین بار تو را در شب یافتم

 

نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر‌ماه سال 1386ساعت 04:48 ب.ظ توسط راضیه نظرات (5)

  1    2  >>

 Design By : Pichak