صدای سکوت

یک کاغذ سفید را هر چقدر هم که سفید باشد کسی قاب نمی گیرد ،برای ماندگاری باید حرفی برای گفتن داشت...

زیر بیدی بودیم
برگی از شاخه بالای سرم چیدم ، گفتم :
چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید؟
می شنیدم که به هم می گفتند:


سحر می داند ،سحر
سرهر کوه رسولی دیدند
ابر انکار به دوش آوردند
باد را نازل کردیم تا کلاه از سرشان بردارد
خانه هاشان پر داوودی بود
چشمشان را بستیم
دستشان را نرساندیم به سرشاخه هوش
جیبشان را پرعادت کردیم
خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم


 
پ.ن1 اینکه ما بشینیم و توقع داشته باشیم همه چیز خودش درست بشه عین حماقته نه مصداق ایمان به خدا... اگر بی انگیزه شدیم و پویای خودمون را از دست دادیم حتما حداقل یه جای این ایمانه می لنگه... تو تک تک ثانیه های زندگیمون معجزه رخ میده اما مهم اینه که درکشون کنیم...
  
پ.ن2: پرسیدم این همه حرف از معجزه...معجزه...کو معجزه؟!!! ندا رسید از آسمان: یافت کن در این جهان چیزی به غیر از معجزه...   
پ.ن3: برگ درختان سبز در نظر هوشیار             هر ورقش دفتری است معرفت کردگار 
نوشته شده در سه‌شنبه 6 اردیبهشت‌ماه سال 1390ساعت 12:04 ب.ظ توسط راضیه نظرات (1)

منتظر نمان که پرنده ای بیاید و پروازت دهد...در پرنده شدن خویش بکوش... ( دکتر علی شریعتی)





پ.ن:

وقتی کسی دستت را میگیره و آروم آروم یادت میده که چه جوری پرواز کنی سخته حالا چه برسه به اینکه تنها باشی و تنها بخوای تلاش کنی... 

نوشته شده در پنج‌شنبه 25 فروردین‌ماه سال 1390ساعت 04:25 ب.ظ توسط راضیه نظرات (7)

کسی به عارفی گفت : یک جمله به من بگو که وقتی شاد هستم ٬ مرا غمگین کند و وقتی غمگینم ٬ مرا شاد کند !

عارف گفت : این نیز می گذرد...

    



پ.ن: این را یادت باشه که همه حرف ها گفتنی نیست و شنیدنی!!! بعضی حرف ها را باید لمس کرد و احساس و این یعنی همون صدای سکوت... 



نوشته شده در دوشنبه 25 بهمن‌ماه سال 1389ساعت 12:26 ق.ظ توسط راضیه نظرات (1)

می گویند:

وقتی ابراهیم (ع) را در آتش انداخته بودند، یک پرنده مدام دهان کوچکش را پر از آب می کرد و بر روی آتش می ریخت تا اینکه آتش کمی سردتر شود...

ابراهیم (ع) به او گفت:

ای پرنده! این آب دهان تو چه ارزشی دارد در مقابل این همه آتش؟

پرنده کوچک گفت:

من فقط بدین وسیله می توانم عقیده و علاقه و ایمانم را به شما ابراز کنم.

(بر گرفته ازکتاب نبرد حق و باطل استاد مطهری)




پ.ن: افسوس از این همه بی رحمی و بی محبتی که در وجودمان رخنه کرده...افسوس...

نوشته شده در سه‌شنبه 13 مهر‌ماه سال 1389ساعت 02:48 ب.ظ توسط راضیه نظرات (9)

کی به پایان برسد درد، خدا مى داند... 

 ماه ساکن شود و سرد، خدا مى داند... 

 در سکوت شب هر کوچه این شهر خراب، گم شود ناله شبگرد، خدا مى داند... 

 مردم شهر همه منتظر یک نفرند چه زمانى رسد این مرد، خدا مى داند... 

 برگ‌ها طعمه بى غیرتى پاییزند و از این مرثیه زرد خدا مى داند ... 

خنده غنچه گلها به حقیقت زیباست شاید این است رهاورد، خدا مى داند...  



خداوند چنان یک راز است....
دستهایش باز است....
لیکن این بنده خرد....
دایما در ناز است!!!



نوشته شده در یکشنبه 22 آذر‌ماه سال 1388ساعت 03:58 ب.ظ توسط راضیه

برای دست یافتن بدان چه در آرزوی ان بودید هیچ وقت دیر نیست. "جورج الیوت"
نوشته شده در پنج‌شنبه 4 تیر‌ماه سال 1388ساعت 03:23 ب.ظ توسط راضیه نظرات (1)

باور نمی کنم ، هرگز باور نمی کنم که سال های سال همچنان زنده ماندنم به طول انجامد .
یک کاری خواهد شد .
زیستن مشکل شده است و لحظات چنان به سختی و سنگینی بر من گام می نهند و دیر میگذرند که احساس می کنم خفه می شوم .
هیچ نمی دانم چرا؟
اما می دانم کس دیگری به درون من پا گذاشته است و اوست که مرا چنان بی طاقت کرده است که احساس می کنم
نمی توانم در خودم بگنجم .
در خود بیارامم .
ازِ ‹ بودن › خویش بزرگتر شده ام و این جامه بر من تنگی می کند.
این کفش تنگ و بیتابی فرار ! عشق آن سفر بزرگ!..
اوه ! چه میکشم.
چه خیال انگیز و جانبخش است ‹ اینجا نبودن ›!
                                                                منبع:  کویر

نوشته شده در چهارشنبه 23 اردیبهشت‌ماه سال 1388ساعت 10:55 ق.ظ توسط راضیه نظرات (7)

سلام... 

ایندفعه هم اومدم مثل همیشه وبلاگم را آپ کنم اما دلیلش با همیشه فرق داره...این بار  اومدم برای خداحافظی ...از همه دوستام میخوام که هر بدی از من دیدن حلالم کنند....اگه خدا بخواد جمعه دارم میرم کربلا...امیدوارم این سفرم بتونه اون تحولی که تو زندگیم نیاز دارم ایجاد کنه.... 

کاش بتونم به واسطه این سفر ارزش واقعی زندگی را درک کنم....


حرف های ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آنکه با خبر شوی

لحضه ی عزیمت تو ناگزیر می شود.

آی...

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان

چه قدر زود

دیر می شود!

نوشته شده در سه‌شنبه 1 بهمن‌ماه سال 1387ساعت 01:53 ب.ظ توسط راضیه نظرات (10)

بارها برای دفاع از خویشتن به خشم روی آوردم

اما اگر توانمندتر بودم هرگز به این وسیله پناه نمی بردم.

دانا کسی است که نگاه خشم آلودش را با لبخندی بر دهان پیوند زند.

و من را تنها کسانی که از من فروترند به خشم می آورند.

اما دریافتم که من فراتر از کسی نیستم،

زیرا هیچ کسی از من خشمگین نشده است!

جبران خلیل جبران

نوشته شده در یکشنبه 28 مرداد‌ماه سال 1386ساعت 12:33 ب.ظ توسط راضیه نظرات (3)

ما چقدر دیر متوجه می شویم که زندگی یعنی همان روزهایی که زود گذشتن آن را آرزو می کنیم.....
نوشته شده در یکشنبه 24 دی‌ماه سال 1385ساعت 12:05 ب.ظ توسط راضیه نظرات (10)

  1    2  >>

 Design By : Pichak